![]() |
![]() |
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم توهم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را ****************************** وفای شمع رانازم که بعد از سوختن به صد خاکستری در دامن پروانه می ریزد نه چون انسان که بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بیگانه می ریزد ******************************* عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری دل به هرکس دادم اوهم زد به قلبم خنجری من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام* |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
می گویـــــــند نخستـین عــشـق که در شـــباب جوانی وجود انـــسان را فرا می گیرد هرگـــــــز فراموش شدنی نیست و آتـــــش سوزاننده آن عقــــــل و دل و دین انسان را پایــــــمال می کند. (مهــــــــــدی محــــــمودزاده)
گر عشق من از پرده عیان شد عجبی نیست پوشـــیدن این آتــــش سوزنده محـــال است مـــن در همه احــوال خوشم تا تونگوئــــی کـــز بـــهر کسی شـادی پاینده محـال است بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد رفتن ز ســــر کوی وفـــا زنده محـــال است آگـــاه نشد هیــــــچ کس از بازی گــــردون آگــاهی از این گنبد گردنده محال است... (فـــــــروغــــــــــــــــــی)
********************************* ********************************************** غــــــــــم عــشـــــــــــق خدایـا عاشقان را با غم عشق آشـنا کن ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلــــب من جانا به عـهد خود وفـا کن خدا یــــا بی پــناهم، زتو جز تو نــــخواهم اگر عشقت گناه است،ببین غرق گـــــناهم دو دست دعا،فرا برده ام،به سوی آسمان ها که تا برکشم،به بال غمت،رها در کهکشان ها چو نیـــلوفر عاشـقان چونان می پیچم به پای تو که سرتاپا بشکفد گـل زهــر بندم در هوای تو به دست یاری،اگر که نگیری،تو دست دلم را دگر که بگیرد؟ به آه و زاری،اگر نپذیری،شکسته دلم را دگر که پذیرد؟ (قــــــــــیـصر امـــین پـور)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 بهمن1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
چه کسی می تواند احساسات و هیجانات ناشی از اولین عشقی که در سنین جوانی و نوجوانی تجربه کرده است،به دست فراموشی بسپارد؟زمانی که ساعت ها در رویاهای شیرین غرق می شدیم....حتی پیش از آنکه کلمه ای از احساساتمان را برای طرف مقابل به زبان بیاوریم؟نخستین ملاقات و قول و قرار ها، اولین کلماتی که عاشق و معشوق رد و بدل می کنند، آنچنان شگفت انگیز و زیباست که با هیچ قلمی نمی توان آنرا توصیف کرد.در آن لحظات هیچ چیز بدون عشق امکان نداشت و آیندۀ بدون آن اصلاً قابل تصور نبود.در آن دوران شیرین،عشقمان خالص و حقیقی است.
هردو طرف خودرا در رویاها غرق می سازند،در رویا همه چیز بر وفق مراد آنهاست و آینده ای برای خود تصور می کنند که در آن همه چیز زیبا و درخشان است و هیچ چیز نمی تواند جلوی آن را بگیرد، به جز.....
اما دیری نمی گذرد که نخستین مشکلات پیش می آید و به دنبال آن چه اشک ها و آه هایی که از سینه ها بر نمی خیزد. چطور توانست این کاررا با من بکند؟
هیچ وقت فکر نمی کردم این کاررا بکند!!؟
و به دنبال آن زندگی چنان تیره و تار می شود که حتی فکر خودکشی به سراغ شخص می آید اما پیش از آنکه همه چیز نیست و نابود شود،آهنگ عشقی تازه به گوش می رسد و روز از نو و روزی از نو....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
جاودانه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که میگذری تلخ بر من،ای گل من
گمان برم که غم انگیز،ماه و سال منی
خموش و گوشه نشینم،مگر نگاه توام؟
لطیف و دورگریزی،مگر خیال منی؟
ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی
چو آرزو به دلم خفته ئی همیشه و حیف
که آرزوی فریبندۀ محال منی
هوای سرکشی ای طبع من مکن که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی
از این غمی که چنین سینه سوز است
چه گویم که تو خود باخبر ز حال منی....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
دوست با من همسفر شد در نشیب و در فراز
با دورنگی ها فشردی دستم از روی نیاز
تا که بامن در صداقت عهدو پیمان ها ببست
موقع سوداگری آن عهدو پیمان را شکست
بر سر خوانی نشسته ما چه خوردیم ، او چه خورد؟
پای هرقسمت رسیدیم ما چه بردیم ، او چه برد؟
برسر راهی رسیدیم او به فکر مال و جاه
من از این رنگ و ریا یکدم شدم گمره ز راز
من ندانسته به هرکس چشم یاری داشتم
دوستم را دوست،دشمنم را چون او پنداشتم
سنجشی باید که یا بی همدلی را درسفر
دوستی با مرد دانا کن زدشمن در گذر
من که از نادانیت ای دوست افتادم به چاه
این نشد رسم رفاقت ای رفیق نیمه راه
چونکه علم و معرفت از دشمن دانا نکوست
دشمن دانا مرا خود بهتر از نادان دوست
«خاکیا» پیمودن راه وفا آسان بود
بر وفاداری دل و دین مرا پیمان بود
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
ای که دور افتادی از ما،روح من نزدیک توست
چون پرنده،روز و شب در خاطرم پر می زنی
هر زمان تنها شوم همراه مهتاب خیال
از افق ها بر درو بام دلم سر می زنی
شب چو تنها می نشینم با خیالت گرم راز
هر نوا آید به گوشم،گویم:این آوای اوست
روزها چون بگذرم از کوچه های آشنا
هر کجا پا می نهم،گویم،که جای پای اوست
هر شب روشن که ماه دلربا خندد به من
ای عجب! در چهره مهتاب می بینم تو یی
خواب نا آرام من آئینۀ تصویر توست
رو به هر سو می کنم در خواب ،می بینم تویی
در زمستان جدائی گویم روز و شب به خویش:
یاد ایامی که باهم نو بهاری داشتیم
الفت شب های مارا روزگار از ما گرفت
ای خوش آن روزی که ماهم روزگاری داشتیم!
بی تو اشکم،سایه ام،سنگم،ندانم چیستم
برگ برگ جان من می لرزد از توفان مرگ
ترسم آن روزی ز در آیی که « دیگر نیستم».
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
گل سرخی به من دادی گل زردی به تو دادم.
دلت بشکست غمی جانکاه در سیمای تو بنشست.
تو با اشک به من گفتی مگر من را نمیخواهی چرا از من جدا گشتی؟!!
تو با حسرت مرا دیدی ولی افسوس منظورم را نفهمیدی.
سپس دستان گرمت را بوسیدم نگاهت کردم و گفتم توئی تنها
امید جان ، توئی همواره مجنونم.
مگر جان را توان باشد جدائی از امید جان.
گل زردی به تودادم که وقتی دیگر از من سیر گشتی ، اسیر زلف یار دیگری گشتی.
به خودت زحمت صد باره نبخشی این تک گل زرد را به خودم ساده ببخشی ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
زندگی یاد آور خاطره هاست.
زندگی گذر پاهای خسته بر روی جاده هاست.
زندگی غم خوردن و نالیدن است.
زندگی گذر زمان بر صفحه ساعات است.
زندگی گذر اشک از روی صورت است.
زندگی یاد آور اشک های اوست.
زندگی شکستن دل من است.
زندگی گذر او از من است.
زندگی......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
آتش جانم شدی و من تو را آرام جان دیدم
فدای مهر وراستی ات شدم وتورا بی پرده عاشق دیدم نمی دانم چه شد مهرت درون سینه شد نمی دانم چه شدناخواسته وفادارت شدم تو عاشق دگری ومن عشقت را نمی دیدم نمی دانم چه شد ولی می دانم این سرابی بیش نیست که فقط در رویای من است....... س.ح ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
میخوام در مورد این چندتا نکته باهاتون صحبت کنم...
اصراری نداشته باش که در زندگی دنباله رو دیگران باشی. سوءظن و حدس و گمان ها را از دلت بیرون ٬اما بی دلیل هم اعتماد مکن. یک اشتباه را دوبار تکرار نکن. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
میدونم که خوبید..
به این وبلاگ خوش اومدید فقط امیدوارم خوشتون بیاد... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 مرداد1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و حسین قراره این وب رو کامل کنیم البته با کمک نظرات شما .
امیدوارم از مطالبمون خوشتون بیاد. |
| نویسندگان |
|
حسین حدیثه |
|
RSS
|