تبليغاتX
ღஜღ دوستان خوب ღஜღ

 


کبوتر شد و رفت
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل ياسم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
 
 
 
اين را بـــــه ياد بسپـــــار يک نفر ... يک جايي ... تمام روياهاش لبخند توست ... و زماني که به تو فکر مي کنه ... ....احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ... ...يک نفر.... ...يک جايي ... ....در حال فکر کردن به توست
 
 


« دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه ٬ قشنگیش به خاطره تو و غم انگیزیش به خاطره دوری تو »


چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن
چه زیباست همیشه در تنهایی ترا حس کردن
چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن
عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم
عزیزم همچون نفس کشیدن ترا به خاطر می سپارم
یک روز دیگر هم بدون تو گذشت ...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط حسین | 
 

 

زير باران بودم ، همره غم تنها
چشم زيبايت گشت در مه شب پيدا

با دوچشمت گفتم : بي خبر از مائي
ازغروب و باران حال ما جويايي؟

هيچ ميگويي او زير باران تنهاست
ياد داري گفتي : با تو باران زيباست

تو كه گفتي هر شب در خيالم هستی
سرخي چشمانت داده بر من مستي

حال زير باران به كه هم آغوشي؟
زير باران با او باده هم مي نوشي؟

چشمت آرام چكاند فقط قطره شبنم
لحظه اي باريد او مثل باران نم نم

مثل باران ، نه كه چون سيل در جوش و خروش
با غم چشمانت رفت از سر ، هم هوش

قطره قطره اشك بر رخم بوسه نواخت
تا كه بگشودم چشم ، قلبم از غصه گداخت

گفتم : اي سنگين دل ، تو نبار بر حالم
شيشه را مي شكند سنگ اشكت يارم

چشمت از غصه به من ، خيره ماند و حيران
گفت : زير باران بي تو ام سرگردان
 
 
سکوتت را ، سکوتت را نمی فهمم
از اینکه روز اول

گفته بودی دوستت دارم
و حالا بی خبر رفتی
من آری
حس و حالت را نمی فهمم

تو را همچون خدایان می پرستیدم
و اینکه گفته ای از پا فتادی
روزگارت را نمی فهمم

و روزی ، روزگاری
شاد بودی
سر خوش و خندان
و اینک خسته و تنها
دلیل گریه هایت را نمی فهمم

و من با آنکه می دانم
تو هر گز بر نمی گردی
بگویی دوستت دارم
ولی دلخوش به این هستم که خوشبختی
یکی چون من نصیبت نیست
دریغا گفتنت را ، حرفهایت را نمی فهمم

نگفتم تا ابد باید بمانی پیش من ،اما
دلیل رفتن این بی صدایت را نمی فهمم

به آتش می کشی کاشانه اندیشه هایم
و اینکه ساکتی
صبرو قرارت را نمی فهمم

تو مستی ، عاشقی
دیوانه ای ، دائم خرابی؟
و اینکه باهمه خوبی و با من بد
دگر حرف حسابت را نمی فهمم
 
 
زير باران مي روم

و هم نوا با گريه ي آسمان مي گريم

تا كسي اشك هاي مرا نبيند

به زير باران مي روم

و فرياد مي زنم تا صداي فريادم با فرياد آسمان يكي شود.

به زير باران مي روم

تا ناله هاي دلم با ناله هاي باد يكي شود.

و كسي شاهد شكستن روح خسته ام نباشد.

به زير باران مي روم

و تكيه به همان درخت بيد مجنون كنار جاده

كه يادگاري هايمان را روي آن مي نوشتيم

به انتظارت خواهم ماند ,

تا به زير هر يك از قدمهايت گل سرخي بگذارم.

مي دانم خواهي آمد.

باران كه مي آيد

گوش به زنگ صداي تو

تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم مي چينم.

و هميشه به همين حقيقت تلخ مي رسم
+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط حسین | 

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط حسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و حسین قراره این وب رو کامل کنیم البته با کمک نظرات شما .
امیدوارم از مطالبمون خوشتون بیاد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
نویسندگان
حسین
حدیثه
پیوندها
عکس های جدید(نرگس جون)
درد دل ها و...(عسل جونی)
یکی بود، هیشکی نبود(سلمان)
دختران جسور(غزال خانم)
عاشقی جرم قشنگی نیست(سپیده جونی)
دل نوشته های عاشقی بی معشوق(آقا محمد)
نماز ستون دین است(کیوان)
مردی از جنس شیشه(شایان)
عاشق بی معشوق(آقا بهنام)
میخوام فقط با تو باشم...(حدیثه خانم)
دل دیوونه ی من(عسل)
وبلاگ هادي محمدي
جذابیت های روز
-# فروشگاه فیلم DVD #-
تفریح>جک>ترفند>مطالب عاشقانه>هرچیکه بخوای
قاطي پاتي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان