تبليغاتX
ღஜღ دوستان خوب ღஜღ
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط حسین | 
من نوشتم ازدنیا********اون نوشته:بی رحمه



من نوشتم از قسمت*********اون نوشته:سرگرمه




من نوشتم ازدردم ازشبای بی خوابی*اون نوشت از عشقو لحظه های بی تابی



من نوشتم از تقدیر خیلی وقته مایوسم*اون نوشته اشکاتو دونه دونه میبوسم



من نوشتم ازبازی ازیه بازی ساده*اون نوشته آروم باش حلقه هم فرستاده



من نوشتم از غصه ترشدم مث بارون*اون نوشته صبرت کو؟صبر لیلی و مجنون



من نوشتم اینجاها آدم آهنی داره*اون نوشته چشم تو کلی روشنی داره



من نوشتم از عکساش تویه آلبوم قرمز*اون نوشته تنهاتو جز توباکسی هرگز



من نوشتم از ترسم از وفاکه کمیابه*اون نوشته از دوریم شب باگریه میخوابه



من نوشتم از پاییز از یه عصررویایی*اون نوشته حاضر باش تو عروس زیبایی



من نوشتم از عشقت شهر قصه میسازم*اون نوشته گرمم کن تو الهه نازم



من نوشتم از دوریت برگ خاطرم زرده*اون نوشته همخونت این روزاس که برگرده



من نوشتم از رفتن وعده های 5 عصر*اون نوشته از گل ها می سازم برات یه قصر



من نوشتم از حالم از موهای آشفته*اون نوشته که قلبش قصمو براش گفته



من نوشتم از حرفاکه تحملش سخته*اون نوشته که با صبر عاشقانه خوشبخته



من نوشتم از این شهرازغم اش که پررنگه*اون نوشته از دوریم بدجوری دلش تنگه



من نوشتم ازابرا ازاوناکه اون بالان*اون نوشته مثل ما خیلی آدماتنهان



من نوشتم از دریا که یه شب میریم با هم* اون نوشته زیر پات می ریزم گل مریم



من نوشتم از عشقم که براش نهایت نیست*اون نوشته که بشمار مختصر فقط تا بیست



من شمردمو اون داشت به لبام نگاه میکرد*پشت پنجره آروم داش منو صدا می کرد



حرفامون یه جور نامس با جوابای ساده*خوش به حال اون که زود نامشوجواب داده



گرد خستگی ها رو از رو گونه هاش چیدم*گریه هاموبوسیدو گونه هاش بوسیدم



زیر سایه این شوق من نوشتمو اون خوند*من شکفتمو اون گفت من نشستمو اون موند



زندگی یه یازی بود ما یه مهره از شطرنج*وعده مون بازم پاییز ساعت همیشه پنج


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط حسین | 
مینویسم با سکوتم مثل رویا مثل یه خواب

خطی از دلتنگی خویش نامه ای نوشته بر آب

از غروب و غربت من از یه راه دور و دشوار

برسه به دست طفلی که نشسته کنج دیوار

پشت دیوار سکوتم جاده های جستجو هام

جایی که شکسته میشد قلکای آرزوهام

توی کوچه باغ لبخند کوچه گریه و بازی

شب آرزو شمردن خنده های بی نیازی

مینویسم تا بدونی من به دنبالت دویدم

رفتم و رفتم و رفتم اما هیچ وقت نرسیدم

تو همون گل سپیدی که یه شب باد با خودش برد

همون تفسیر نجیبی که توی آیینه پژمرد

کاش میشد مثل تو باشم ساکت و صبور و ساده

با تو هستم ای خود من ای دل همیشه عاشق

بی تو من مثل یه نامه به خط آخر رسیدم

اما حتی توی خوابم یه نفس تو رو ندیدم
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط حسین | 
 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط حسین | 
میگی عاشقم شدی خدا کنه
کی دلش میاد با تو بد تا کنه

بس که اون چشمهای تو مهربونه
کی دلش میاد تو رو برنجونه

کی دلش میاد که تنهات بذاره
کی میتونه بگه دوست نداره

توی این شبهای بارونی و خیس
کی میتونه بگه دلتنگ تو نیست

بس که چشمهای تو پاک و روشنه
کی دلش میاد ازت دل بکنه

تو گوشم میگی که عاشق منی
باز داری حرفهای شیرین میزنی

باز منو به اوج رویا میبری
تو که از تموم دنیا بهتری

معنیه عاشقی رو خوب میدونی
میگی عاشقی رو حرفت می مونی

میگی هر جا که بری باهات میام
میگم هر جور که باشی تو رو میخوام

واسه من که عاشقم همین بسه
هر کی عاشقه به عشقش برسه

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط حسین | 
من صبورم اما...


اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!......




و به ياد مي آورم روزي را که با چشماني اشک بار به تو خيره شدم درحاليکه تو به زمين نگاه مي کردي و من نيز به زمين خيره شدم و اشکهايم را که روي زمين ريخت ، تو اشکهايم را ديدي !

به ياد مي آورم زماني را که مادرم مي گفت اگر عاشق کسي شدي به چشمهايش نگاه کن تا تو را هميشه به ياد داشته باشد ! من نيز يک بار فقط يک بار آنچنان به چشمانت خيره شدم ... نمي دانم يادت هست يا نه ؟

باز هم يادم مي آيد روزي را که با هم زير باران راه مي رفتيم و تو از صورت خيس من خنده ات گرفته بود ، همان روز چشمهاي خندان بارانيت را در ذهنم ثبت کردم و همان شد که هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم !

وآخرين نگاهت را ! همان روزي که با دستت روي ديوار يک خط راست کشيدي و گفتي اين خط مستقيم تو هستي و بعد در کنار همان خط مستقيم ، خطي کج و معوج کشيدي و گفتي اين خط کج و معوج هم من هستم و زدي زير خنده ! وقتي خنديدي نگاهت ترسي را به وجودم انداخت که آن ترس را با لبخند پوشاندي وقتي که چشمانت تنگ شد!


و رسيد روزي که به زمين خيره شده بودي و مرا نگاه نمي کردي ... وقتي اشکهايم را که روي زمين مي ريخت ديدي بلند شدي و به سرعت از من دور شدي ! نگاه آخر را از من دريغ کردي ! دريغ کردي ! به همين سادگي ! سادگي !....
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط حسین | 
صدای گرم تو در گوش من خوشاهنگ است


بیاعزیز دلم ، بی تو من دلم تنگ است


تمام درد گریزان شود چو پیش منی


بیا که در سر و جان و دلم همه جنگ است




تویی چون شاخه گل در بهاران


نسیم دلنواز لاله زاران


تویی عشق و امید زندگانی


تویی شیرین تر از شور جوانی


تو شمعی، لاله ای، و لاله زاری


دل ما بی تو کِی دارد قراری ؟


تو رویایی ، تو زیبایی ، تو شعری


صفایی ، ساغری ، دریای مهری


فروغی ، اختری ، شور امیدی


شب تار مرا صبح سپیدی
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط حسین | 
در تمام لحظه هایم اشک غوغا می کند
مرگ می خندد به رویم غم بغل وا می کند
غربتی تبدار روی شانه هایم می خزد
زیر بار درد دل آتش تمنا می کند
از عطش سرشار می گردد دل پر درد من
بعد در زنجیر غربت فکر دریا می کند
گفته بودم:مرگ را می خواهم از دل زود زود
وقت مردن جان من از ترس حاشا می کند
راز را جا می نهم در کنج پنهان دلم
اشک می آید مرا رسوای رسوا می کند
چون به خون قاصدک امروز آغشته بود
در خزانی سرد چشمم رو به فردا می کند
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط حسین | 
آرامی وزش نسیم میان شاخه های در هم پیچیده بوته گل سرخ
به نرمی نوازش باد بر گیسوی اقاقیا
به لطافت گذر بهار بر دشت شقایقهای وحشی
به همگونی آواز قناری با سکوت کوهسار
به همرنگی آسمان غروب با دل تنگ غربت نشین بی منزل
به شتاب گذر نور از روزنه تنگ نا امیدی
به زیبایی رنگین کمان
به شگفتی حضور ثانیه ها
به بیداری پرواز
به خواب فرود
با عشق
بی حسرت
گذشت ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط حسین | 
گل خشکی لای دفتر اشکی گوشه چشامه
عکس تو گوشه تاقچه این همه خاطرهامه
ندونستی شاخه گلها تو رو یاد من می یاره
درد دل با قاب عکست منو تنها نمی زاره
عکستو ازم گرفتی دیگه امیدی ندارم
یادم می گفتی هرگز تو رو تنها نمی زارم
حالا دیگه گل خشکت از تو تنها یادگاره
منتظر برات می مونم تا تو برگردی دوباره
بیای دوباره پیشم دیگه از دوریت نسوزم
تو رفتی تا بی نهایت چشم براهتم هنوزم
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط حسین | 
به گریه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط حسین | 
پاييز دلت شبونه به بهار ما قدم زد

همه ارزوها رو يه جور ديگه رقم زد

سرخی رنگ دلت رو آروم آروم عوض کرد

سبزی عاطفتو برد جاشو با زردی بدل کرد

گلای لطيف عشقو از رو ساقشون جدا کرد

توی آغوش یه طوفان با تيغ حسرت رها کرد

بغض بارون زده ياد جاده ی سکوت و پر کرد

مه ای از غبار اندوه منو هم درد خودش کرد

منو با حسرت و درد تنها موندن آشنا کرد

بی تو موندم،غصه خورم، بايد از غصه عبور کرد

بی تو اما نمی دونم چطور از يادت گذر کرد

بايد اين قصه ی عشق و يه جوری فراموشش کرد

اما اين شعله ی عشق و نمی شه خاموشش کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط حسین | 
کاش اينجا بودي

کاش در باغچه سبز دلم مي ماندي

کاش شعر غم من را

ز افق هاي غريب نگهم مي خواندي

کاش اينجا بودي

کاش گلهاي فراق تو گهي مي پژمرد

کاش گنجشک دلت

در غم من مي آزرد

و جدايي مي مرد

کاش اينجا بودي

کاش اينجا بودي

  

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط | 
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط | 
هر کسی گمشده ای دارد ،
و خدا گمشده ای داشت .
هر کسی دو تاست ،
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه میتوانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش میکنند ،هست ،
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت.
.........
در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود .
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
....... حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمیگوییم.
و حرف هایی هست برای نگفتن ،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
........... و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت.
........... و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت .
 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط | 
چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوك مژگان چو دوصد تير پراني
بر دل بنشاني
چون پرتو خورشيد اگر رو بكشاني
واي از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره كوي تو با عشق بشويم
با حال نزارم ... باحال نزارم
برخيز كه داد از من بيچاره ستاني
بنشين كه شرر بر دل تنگم بنشاني
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي
خوش جلوه نمايي
اي برده امان از دل عشاق كجايي
تا سجده گذارم... تاسجده گذارم
گر بوي تورا باد به منزل برساند
جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند
جز گرد و غبارم... جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط حسین | 
آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی

گريه تلخی در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگی

چون شراب كهنه ای نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه ای رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهای بی حد و فزون

سعی كردم تا فراموشت كنم اما نشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط حسین | 
گل نازم تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگین کمون باش

اسیر باد و بارونم شب و روز
گل این باغ بی نام و نشون باش
من عاشقی دل خونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم آسمونم بی ستارست
مثل ابرا دل من پاره پارست
دوباره عطر تو پیچیده در باد
نفس امشب برام عمر دوبارست
من عاشقی دل خونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازم بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من میاره
تماشای تو زیر عطر بارون
چه با من می کنه امشب دوباره
شب و تنهایی و ماه و ستاره
من عاشقی دل خونم
شکسته ای محزونم
پناه این دل بی آشیون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط حسین | 
 
 
 
 
 
 
Name:  love26[1].jpg
Views: 183
Size:  33.3 کيلوبايت
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط حسین | 
امروز اگر از عشق خود دیوانه ام کردی مرو

از مستی ام مستانه شو زین باده هم پیمانه شو

جانان من بامن بمان وان نغمه در گوشم بخوان

دیوانه ام کردی توهم همچون منی دیوانه شو

سرخوش شدم از بوی تو از تیرک ابروی تو

ان طره ی گیسوی تو.من شمع و تو پروانه شو

من از شرابت سرخوشم با چشم مستت دلخوشم

عشقت به هرجا میکشم با من بیا هم خانه شو

عشقت به دل مهرت به جان یاد تو درروح وروان

ای راحت جانم بمان معشوقه ای جانانه شو

صد بار گفتم با دلم بند از اسارت پاره کن

عاشق نشو عاشق نشوبا واژه اش بیگانه شو

قلبم شکستی از جفا با من چه کردی بی وفا

درجای دیگرخانه کن بی وقفه صاحب خانه شو
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حسین | 

 


دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم. ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .
دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من و حسین قراره این وب رو کامل کنیم البته با کمک نظرات شما .
امیدوارم از مطالبمون خوشتون بیاد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
نویسندگان
حسین
حدیثه
پیوندها
عکس های جدید(نرگس جون)
درد دل ها و...(عسل جونی)
یکی بود، هیشکی نبود(سلمان)
دختران جسور(غزال خانم)
عاشقی جرم قشنگی نیست(سپیده جونی)
دل نوشته های عاشقی بی معشوق(آقا محمد)
نماز ستون دین است(کیوان)
مردی از جنس شیشه(شایان)
عاشق بی معشوق(آقا بهنام)
میخوام فقط با تو باشم...(حدیثه خانم)
دل دیوونه ی من(عسل)
وبلاگ هادي محمدي
جذابیت های روز
-# فروشگاه فیلم DVD #-
تفریح>جک>ترفند>مطالب عاشقانه>هرچیکه بخوای
قاطي پاتي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان