![]() |
![]() |
|
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سرو سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟ سوختم سوختماین راز نهفتن تا کی؟ روزگاری منو دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دل باخته.دیوانه رویی بودیم بسته ی سلسله سلسله مویی بودیم کس در این سلسله غیر منو دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شگنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که گرفتار شدنش من بودم باعث گرمی بازار شدنش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من .شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شمع دلارایی او شهر پر گشت زغوغای تماشایی او این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سرو سامان دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
اومدم از راه دوری اومدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط حسین |
|
![]() کاش در این قفس بسته تنگ گل آزادی من می خندید آن کبوتر که لب بام نشست کاش احساس مرا می فهمید به هواخواهی گیسوی نسیم کاش یک لحظه نمی آسودم کاش در آن افق نیلی رنگ شور یک فوج کبوتر بودم مرغ در دام گرفتارم آه به دل سوخته ام چنگ مزن پروبالم شده خونبارو کبود اینهمه جور مکن سنگ مزن بازکن بازکن آن پنجره را سوی آن وسعت خالی زملال زندگی تلخترین خواب من است خسته ام خسته ازین خواب و خیال کوله بار من دلخسته کجاست دلم آرام ندارد نفسی آه می خواهم ازینجا بروم باز از دور مرا خواند کسی بندیان خانه سیمرغ کجاست سوی آن با من پرواز کنید آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط |
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاهالهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک درراه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشممیاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی بهنظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعاکنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم بادوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایشطولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحهاز پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقهرو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرینلحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو بهراحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدوناینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیامکوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همهجا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در موردگفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره. اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و ازخداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است. پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!! خنده داره؟ . . .نه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط |
|
|
چـــــــون بشر از عـــــــدم آمـد بوجود
عشق مــــــادر بــــــه جهان دیده گشود گــــــرجهان یکسره در هـــــم گـــــردد کــــی از این عشق کهن کـــــم گــــردد راز این جــــــذبه نــدانـــــــم در چیست وین چه عشقی است کــــه پایانش نیست قلب مـــــادر تهی از مکـــــر و ریاست عــــــــاری از شا ئبه آزو هـــــوا است خود فراموشی و جـــــــان با ختن است مهــــر ورزیــــدن و بگــــــداختن است هیچ دفتــــر بــــــه از این دفتـــر نیست عشــــق بــــالاتـر از این بــــاور نیست این دگـــــــــر نفس پـــــــرستی نبــــود از ره رنــــــدی و مستــــــــی نبــــــود عشق فرهـــــــــاد به شیرین سخن است گر چـــــــه افسانه عشقـــــی کهن است دل مجنــــــــون و تمنـــــــای دگــــــــر بــــــــرود در پــــــــــی لیلای دگــــــر لیکن این عشق کـــــــــه مـــــــادر دارد چــــــــــون ز فـــــــــرزند نظر بردارد در خطــــــر کــــــــــی اثری بخشد پند خود بمیر د کـــــــه بمـــــــاند فــــرزند عشق این است نه بــــــــوسید ن یـــــار پای جــــــانست نه نیرنــــــگ و فــرار مـــــــــادری ملعبـه و بــــــــازی نیست جز فــــــداکاری و جــــــا نبازی نیست بـگذرد از خــــــود و کـــــــاهد از جان نا بـــــه فــــــرزند دهد تــــــاب و توان شــــــاعر بـــــــا هنـــــر و چیره سخن شعــــــــرمـــــــادر نتـــــــوان گفتـــــن گـــــــــر چه نقــــــــــاش کند نقش پدید نقش مــــــــــــادر نتـــــوانست کشیـــــد هیچ آهنـــــــگ دل انگیـــــــز هنــــــوز راز این جـــــــذبه نــــــداده است بـروز پای این عشق هنــــــــر حیـــــــران شد عقل بیش از همــــه سر گــــــردان شد آخـــــــرین مـــرحــــله عشق است این پا ک و جـــــــــاوید چـــو فردوس برین مــــــــادر از زمـــــــره عشاق جداست عشق او برتـــــر از انــــــد یشه ماست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط |
|
|
سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین
برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض. سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم. هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هااست. موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون. سکوتِ آرام کتابخانه، یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم، در پیش از این. سکوتِ شاهد، یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان. سکوتِ محکوم بی گناه، یعنی بغض، آه، گریه درون. سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی. بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق السکوت، می فروشانند. سکوتِ عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمتِ عشق. سکوت، در خود گریه دارد ولی گریه، با خود سکوتی ندارد. بعضی با سکوت آنقدر دشمنند که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می شکنند. سکوتِ در بیمارستان، بهترین هدیه ی عیادت کنندگان است. آدم، بسیاری حرف ها را که می شنود، آرزو می کند کاش بشر گنگ و ساکت بود. ایرانی ها، از قدیم معنی سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بیگاه از این دو نعمت، به جای هم است. آنان که حرمت سکوت را پاس می دارند، بیش از حرّافانِ حرفه ای، به بشر امیدواری می دهند. وقتی خدا بخواهد فساد کسی را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب می کند. سکوتِ قاضی، رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری. سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است. سکوتِ یک محکوم به مرگ، پر از پشیمانی لزج است. خیالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست. زیر زمین خانه های قدیمی تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشی سیر، انار خشکیده، سرکه ی انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگی است. بر خانه عروس، آخر شبی که به خانه بخت می رود، در تنهائی پدر و مادرش، غمناک ترین سکوت، چنگ می اندازد. سینمای صامت، پر از سکوتی گویا و خنده دار بود. غیرقابل درک ترین سکوت، متعلق به معلم ادبیات پیری است که، شاگرد قدیمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدی از تلوزیون می بیند. آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
1.قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره 2.محبت تنها هديه ای است که احتياج به بسته بندی ندارد 3.به سلطان حقيقت ها فراموشت نخوام کرد تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد 4.الو الو برج مراقبت اگر باند قلبتون جا داره اجازه فرود می خوام 5.اگه ديدی تو آسمون هيچ ستاره ای نيست ناراحت نشو خودم حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا بشم تک ستاره ی دلت 6.گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم. ناز چندين ساله ی چشم خمارت می کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت می کشم..... 7.زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست عشق ان نیست که درکنارش باشی عشق آن است که به يادش باشي 8.این همه خونی که دنیا در دل من می کند جای من هر کس که باشد ترک دنیا می کند 9.گفتم به گل زرد چرا رنگ مني افسرده و دلتنگ چرا مثل مني من عاشق اويم که رنگم شده زرد تو عاشق کيستي که هم رنگ منی 10. خواهي که جهان بر کف اقبال تو باشد خواهان کسي باش که خواهان تو باشد 11. زدم فرياد خدايا اين چه رسمی است رفيقان را جدا کردن هنر نيست رفيقان قلب انسانند خدايا بدون قلب چگونه ميتوان زيست 12. وفا داری را بايد از نيلوفری آموخت که به دور هر شاخه ای میپيچد در آغوشش ميميرد 13. اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم . 14.قتی خاطره های آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اونی تنگ ميشه که نميتونی عکسشو به ديوار بزنی. 15.ميدوني دريا چرا دريا شد؟ به خاطر موجاش اگه موج نداش هيچ و قت دريا نمي شد،من يه دريام و تو موجهاي منی 16.ن يک ليوان چای داغ را به تو ترجيح ميدهم چون چای فقط زبانم را ميسوزونه ولی تو دلمو ميسوزونی... 17.يشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد ........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست 18. مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم 19.هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند 20.رون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم 21.زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی 22.پرستوها چرا پرواز کرديد؟جدايی را شما آغاز کرديد جدايی بي وفايی قهر و دوری همه باشند گناه آشنايی 23. هر وقت دلم برات تنگ می شه میام پشت قلبت هی در می زنم پس هر وقت قلبت می زنه بدون دلم برات تنگ شده 24. زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند 25. الهي بميرم سياه پوشت کنم نه آنکه بمانم و فراموشت کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط حسین |
|
میدونی؟... یه اتاقی باشه گرمه گرم... روشنه روشن... تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم....!!ءاینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.... با پاهات منو محکم گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی....ءبهت میگم:چشماتو میبندی؟.. میگی : آره... بعد چشماتو میبندی... بهت میگم: برام قصه میگی؟ تو گوشم؟.. میگی: آره... بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن... یه عالمه قصه ی بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمی شن...میدونی؟.. میخوام رگ بزنم.. رگ خودمو.. مچ دست چپمو.. یه حرکت سریع.. یه ضربه ی عمیق.. بلدی که؟؟.. ولی تو نمیدونی میخوام رگمو بزنم.. تو چشماتو بستی.. نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم.. نمیبینی که سریع می برم.. نمی بینی خون فواره میزنه.. رو سنگای سفید.. نمی بینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آآآخ.. که چشماتو باز نکنی و منو نبینی....!!ءتو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه.. دستم رو میذارم رو زانوم.. خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا.. قشنگه مسیر حرکتش.. حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی.. تو بغلم کردی.. می بینی که سرد شدم.. محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم.. تو دلت میگی:(آخی..دوباره نفسش گرفت)ء..می بینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر می شم.. می بینی دیگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز می کنی.. می بینی من مردم........!!ءمیدونی؟.. من می ترسیدم خودمو بکشم.. از سرد شدن.. از تنهایی مردن.. از خون دیدن.. وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.. مردن خوب بود.. آرومه آروم.... گریه نکن دیگه.. من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم:خوشگل شدیا!!!!!.. بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ .. دلم میشکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟!؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
از هنگامي که دوران راهنمايي را تمام کردم و پا به دبيرستان گذاشتم ، آنقدر از زبان ديگران شنيدم که دختري زيبا هستم که کم کم مغرور شدم . اين غرور بالاخص در مواجهه با پسران جوان ، تبديل به اسلحه اي براي تحقير کردن آنها شد . بارها و بارها در مذمت و نکوهش اين صفت از زبان اطرافيان و اقوام شنيدم که :" اين رفتار رو بگذار کنار ..." اما من توجه نمي کردم . صميمي ترين دوستم مستانه هميشه مي گفت :" فهيمه تو جوري از اين غرورت لذت مي بري که آدم احساس ميکنه دچار جنون شدي !" ولي من فقط مي خنديدم و مي گفتم :" با مردها بايد همين جوري رفتار کرد !" و اينطوري بود که ميان تمام دوستانم به يک دختر مغرور معروف شدم .
جالب آن بود که من نه تنها از حرفهاي آنها نارحت نمي شدم بلکه چنين رفتاري براي خود يک حسن مي دانستم ! تا جايي که يک روز خاله پوران به من گفت :" ببينم فهيمه جون نکنه تو دچار يک شکست عشقي شدي که اينطوري نسبت به مردها و پسرهاي جوون کينه به دل گرفتي ؟" البته که جز خاله پوران خيلي از اطرافيان ديگر نيز همين فکر را مي کردند و دليلش هم رفتار من بود که ابتدا به پسرها بي اعتنايي مي کردم و بعد کم کم با نگاهم آنها را بسوي خود جلب مي کردم ، به گونه اي که جوان بيچاره واقعا احساس مي کرد من به او علاقه مندم و اين نقطه آغاز عشق او بود ، اما همين که در نگاهش اشتياق و در رفتارش عشق را مي ديدم آن وقت حس واقعي خود را بروز مي دادم . يعني تحقير کردن آنها و تمسخر کردن جواني که فکر مي کرد من عاشقش شده ام ! اعتراف مي کنم که از اين کارم دچار شور و شعف مي شدم . در حقيت فکر مي کردم حق پسرهايي است که به دخترها به چشم يک عروسک نگاه مي کنند . هر چند که بسياري از دوستانم نسبت به اين طرز فکرم اعتراض داشتند و مرا محکوم مي کردند ، از مرضيه که جزو صميمي ترين دوستانم محسوب مي شد ، آن هم به خاطر جوان 23 ساله اي که من به بدترين شکل ممکن غرورش را له کردم ، طوري که جاويد وقتي متوجه شد من هيچ علاقه اي به او ندارم چنان شوکه شد که بي اختيار گريست . مرضيه هم که در جريان ماجرا بود ، بعد از بگو مگوي شديد با من پرسيد : " تو چرا از پسرهاي جوون متنفري ؟" و من با خنده گفتم : " بعضي از تنفرها دليل و علت لازم نداره ." مرضيه که پيدا بود از من مايوس شده ، سري تکان داد و گفت : " اميدوارم هرگز مثل جاويد تحقير نشي تا بفهمي دلشکسته شدن يعني چي ! " در پاسخش گفتم :" من اگر اونقدر احمق باشم که به حرف دلم گوش بدم حقمه که تحقير بشم !" اين جمله پايان گفتگوي ما بود ، اما پايان ماجرا نبود ، چرا که من درست شب عيد پارسال عشق را تجربه کردم ! همان دو- سه نگاه اولي که اشکان بهم انداخت کافي بود تا فکر کنم او قرباني بعدي عشق حقارت آميز من است ، اما نه ، انگار شخصيت اين جوان 26 ساله با بقيه فرق داشت ، لا اقل در مورد من که اين طور بود . من که عادت کرده بودم با يک تبسم ساده پسران جوان را به زانو در بياورم ، حالا که مي ديدم يک نفر پيدا شده که جواب نگاهم را نيز نمي دهد ، به هم ريختم ... شنيده بودم که يک جوان خوش تيپ و جذاب به نام اشکان که هم تحصيلکرده است و هم پولدار به محل ما اسباب کشي کرده است . وقتي او را در کوچه مي ديدم ، دست و پايم را گم مي کردم . سر انجام در آخرين روزهاي سال کهنه بود که براي اولين بار غرورم را شکستم و به پسري جوان سلام کردم ! اشکان خنديد و همان طور که دوشادوش من قدم بر مي داشت پاسخ سلامم را داد و گفت : " آرزوم اين بود که از تو پاسخ مثبت بشنوم ، چرا که فقط تا پايان تعطيلات عيد اينجا هستم و بعد بايد برگردم اروپا ، اما اگر خانواده ام خبردار بشن که مراسم خواستگاري و جشن عروسي پسرشون در راهه ، اونوقت آنها ميان ايران و بعد دو ماه با عروسشون برمي کردن انگليس ... " معني حرفهاي اشکان کاملا واضح بود ، او رسما از من تقاضاي ازدواج مي کرد ، وقتي بهش گفتم با خانواده ام صحبت کن پاسخ داد : " پونزده روز صبر کن تا پدر و مادرم بيان ، ضمنا در اين مدت ما نيز يکديگر رو بهتر خواهيم شناخت ، درسته ؟! " چنان شيفته او شده بودم که قبول کردم و حتي در جواب اعتراض پدر و مادرم که مي گفتند :" داري تو محل انگشت نما ميشي ! " گفتم :" وقتي زنش شدم دهان همه بسته ميشه ... " و به اين ترتيب از اواخر اسفند تا پايان تعطيلات تقريبا هر روز من و اشکان با هم بوديم و من روز به روز بيشتر عاشقش مي شدم و ... تا صبح روز سيزده بدر که به گفته اشکان قراربود پدر و مادرش به ايران بيايند و از من خواست که براي استقبال از آنها به فروردگاه برويم ومن نيز پذيرفتم . اما همين که داخل اتومبيلش نشستم شوکه شدم ! جاويد آنجا چکار مي کرد ؟ ! ( همان جواني که اشکش را در آورده بودم ) از ديدنش طوري جا خوردم که بي اختيار فرياد زدم : " اين کيه اشکان ؟" و او تحقير آميز ترين خنده را سر داد و گفت :" مگه نمي خواستي خانواده ام رو ببيني ؟ خانواده من همين جاويده که تو غرورش رو لگدمال کردي! وقتي شنيدم با پسردايي ام - که مثل برادرمه - چه رفتاري کردي اومدم اينجا و قسم خوردم همان طور که تو پسرهاي ساده اي مثل پسردايي مرا خرد کردي ، شخصيتت رو خرد کنم تا بفهمي چه بازي زشتي رو انجام مي دادي ..." اشکان اين را گفت و همراه جاويد پرصدا خنديدند . سپس مرا از ماشين پياده کردند ، رفتند و مرا با نگاهها و سولات بي پايان يک محله تنها گذاشتند ! حق با اشکان بود ، امروز که حدود يک سال از آن ماجرا مي گذرد باور کرده ام که حق با اشکان و جاويد بود . من بالاخره بايد تاوان عشقهاي رنگين و احمقانه اي را که در قلب ديگران ترسيم کرده بودم ، مي دادم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط حسین |
|
دفتر زندگي را ميگشايم سر سطر مينويسم: تولد. معلممان سختگير و عصبي است، ميگويند اسمش زمان است. ميگويد بنويس : روزهاي زندگي خوابهاي کودکي آرزوهاي جواني شبهاي اقليمِ تنهايي درخشش ستاره عـ... به عشق که ميرسم مرکب قلم تمام ميشود. معلم قلمي ديگر بمن ميدهد. فرصتي نيست امتحان رو به اتمام است و جاي هيچ تقلبي نيست. مينويسم: "طَلاشِ دستيابي به حَدَف" زمان فرياد ميزند: "حواست را جمع کن." کاغذ را قلم خورد ميکنم اما طَلاش، جور ديگر نيست. جملهها سختتر ميشوند: " در چلهنشينيهاي غريبانه عمر، چشمه صبر از درگاه اميد ميجوشد تا زندگي را از استواري سيراب کند..." وقت تمام! امروز هم معلم، طَلاشم را خط زد، و بالاي حَدف نوشت: حواست را جمع کن! اکنون سالها از آن دوران ميگذرد، و من ميدانم، که طَلاش، جور ديگر نيست، و حَدَف هر جور ديگر کهنوشته شود، باز ميگويند غلط است ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
باز هم عيد آمد و من و تو تنها در غبار گرفته ترين تاقچه تاريخ همچنان دل به صداي خاموشي بسته ايم بلکه رهگذري پارچه نمناکي بر شيشه غبار گرفته دلمان بکشد تا رو در رو و چشم در چشم شايد... حتي با قلب نيمه شکسته به هم عشق ورزيديم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 فروردین1387ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من می روی آرزو دارم توهم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این برخوردهای سرد را ****************************** وفای شمع رانازم که بعد از سوختن به صد خاکستری در دامن پروانه می ریزد نه چون انسان که بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بیگانه می ریزد ******************************* عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری دل به هرکس دادم اوهم زد به قلبم خنجری من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام* |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و حسین قراره این وب رو کامل کنیم البته با کمک نظرات شما .
امیدوارم از مطالبمون خوشتون بیاد. |
| نویسندگان |
|
حسین حدیثه |
|
RSS
|