![]() |
![]() |
|
|
« شایسته آغوش »
آن قدر با آتش دل، ساختم تا سوختم ... بی تو ای آرام جان، یا ساختم یا سوختم سرد مهری بین، که کس بر آتشم آبی نزد ... گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع ... لاله ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب ... سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم سوختم از آتش دل، در میان موج اشک ... شوربختی بین، که در آغوش دریا سوختم شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در آتشند ... در میان پاکبازان، من نه تنها سوختم جان پاک من «رهی» خورشید عالمتاب بود ... رفتم و از ماتم خود، عالمی را سوختم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از تو مي نويسم کلام تازه اي
تو از من مي نويسي که پروانه اي رسيده وقت رفتن نشسته توچشام سکوت مبهم تو شکسته تو صدام براي کوچ اخر تو همراه مني براي دل بريدن دليل رفتني مي مونه کنج سينم هواي انتظار مي خونم شعر رفتن تا برگرده بهار توِي درياي نگاهت شکسته قايقم توي دنياي بزرگت غريبي عاشقم براي شعر خوب تو مي خونم مسافروقت رفتن خداحافظ نگو تو کوله بار عشقي سفر تا راه دور که زير سايبون تو مي مونم سفر تا انتها تو هم با من بيا تويي همراه من تمووم لحظه ها تو تنها عاشقي براي قصه هام بيا با من بمون تو نبض جاده هام که مقصد منتظر براي ما سکوت و ميشکنه صداي ما دوستت دارم تا دنيا دنياست ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفر را از عشق گونه هاي او را بوسيدم گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن من هم چو گل ستاره ها تابيدم گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتي كه براي لحظه اي دريا شو دريا شدم وتو را به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و زدوريت ناليدم گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذر از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست معناي لطيف عشق را فهميدم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سنگين گذشت لحظه از هم جدا شدن ... اين بود انتهاي آشنا شدن
ما را به باد سپردند مثل ابر ... دردآور است در دل توفان رها شدن وقتي دلي براي تو آينه مي شود ... انصاف نيست دشمن آينه ها شدن وقتي سكوت حنجره را فتح مي كند ... ديوانگي است فرضيه همصدا شدن افسوس مي خورم كه چرا اين دريچه ها ... هر روز دلخوشند به رؤياي وا شدن ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... ايمان بياوريم به از هم جدا شدن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه ، واسه دل شکستگیم بود آرزوم اینه که دستام ، توی دستای تو باشه تنگی این دل عاشق ، با نوازش تو واشه واسه چی خدا نخواسته ، من تو آغوش تو باشم قول می دم با داشتن تو ، هیچ غمی نداشته باشم همه ی هستی قلبم ، تو دو حرف خلاصه می شه عشق تو ، بودن با تو ، دو نیاز زندگیشه پرم از ترانه ی تو ، گر چه واژه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم ، او نا دستمو می گیرن راز عشق منو هیچ کس غیر مهتاب نمی دونه تنها شاهد واسه غصه ، گریه و تنهاییم اونه وای اگر من این نبودم ، کاش می شد پرنده باشم تا از این دور بودن از تو ، بتونم بلکه رها شم یه پرنده شم شبونه ، بکشم پر به خیالت برسم به لونه ی تو ، بگیرم سر زیر بالت زندگیم رنگ خدا بود ، اگه تنها تو رو داشتم اگه می شد واسه گریه ، رو شونت سر می گذاشتم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خبر به دورترين نقطه جهان برسد ... نخواست او به منِ خسته، بي گمان برسد
شكنجه بيشتر از اين كه پيش چشم خودت ... كسي كه سهم تو باشد به ديگران برسد چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر ... به راحتي كسي از راه ناگهان برسد رها كني برود از دلت جدا باشد ... به آنكه دوستش داشته به آن برسد رها كني و بروند دو تا پرنده شوند ... خبر به دورترين نقطه جهان برسد گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري ... كه هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا كند كه... نه نفرين نمي كنم، نكند به او ... كه عاشق او بوده ام زيان برسد خدا كند فقط اين عشق از سَرم برود ... خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جواني ام به هواي تو بي خيال گذشت ... ز عمر وعده ي تو ساليان سال گذشت
به بي خيالي خود هرشبانه مي خندم ... شبانه هاي من اينگونه بي خيال گذشت هزار حرف گره خورده ماند در دل من ... و دست وپنجه دل خسته در جدال گذشت چقدر پرسش من بي جواب ماند از تو ... چقدر تاب دل آرام وبي سوال گذشت اميد را نتوان از رواق سينه زدود ... اگرچه عمر به ناکامي و ملال گذشت به رنگ آبي عشق تو لحظه هاي شبم ... به شعر حافظ ودلشوره هاي فال گذشت نمانده اي که مرا صاحب کمال کني ... دريغ ازآن همه عمري که بي کمال گذشت خوشم که عمر به ياد تو مهربان سر شد ... اگرچه تلخ وهرچند بي وصال گذشت ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلــم پُــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت ... عــروس عـشــق بــه زيــر هـزارمــن خــاك اســت
نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه اي ... سـفـر بـه پـيــش و ره عـــاشـــقـي خـطـرنـاك اســت بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــي گـــفـــتـــم ... كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـيـبــاك اســـت دعـــا بـــده بــــروم جــــســـت وجـــوي روزنــه اي ... كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت طــلســم جـــاده ي بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود ... كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت هــجــوم عـــشـــق زكـــف بــرده اخــتــيــار مــرا ... اگــرچــه كــاخ ســتــم گــردنـش بــرافــلاك اســت دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـي عـــشـــق ... در آن ســپــيــده کــه انــگــور در تــن تـــاک اســت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناباورانه عشق مرا جار مي زند ... چشمي که فال اشک در انظار مي زند
گاهي سکوت در شب يلداي خانه ام ... چنگي به قلب خسته يک تار مي زند در بي فروغ چشم تو چشمان خسته ام ... چون ابر سر به گريه بسيار مي زند چندي است بي تو عاشق ولگرد خسته ات ... در کوچه هاي خلوت غم زار ميزند ديوانه وار عاشق اواره ات هنوز ... سر بر سکوت سنگي ديوار ميزند چندي نمانده است ببيني که شاعري ... خود را گه در فراق تو بر دار ميزند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوچه
يادش بخير اون قديما يکي بهم ميگفت نفس همون که ادعاش ميشد تنهام گذاشت تواين قفس توي اون روزها بِهِم ميگفت دوستم داره ،عاشقمه اما حالا خوب ميدونم قاتـــل قـــلب ســادمه يه کوچه اي بود قديما منــو به عشقم ميرسوند اما ازاون کوچه حالا بجز يه ويروونه نموند بعد يه عمر دوزو کلک حالا ميگه دوستم نداشت اون قلب سادمو شکست رو همه حرفاش پا گذاشت ميگه برام کهنه شدي ميگه که راه ما جداست ميگم که حرفات چي ميشه؟ ميگه همش باد هواست ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي ... به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي
مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم ... تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهي نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را ... گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي غزل هايم زماني روي لبهاي تو جاري بود ... ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خوانم ... تو هم سر مي زدي آن روزها از کوچه ها گاهي برو هر جا که مي خواهي برو آسوده باش اما ... مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اول به تو اي گلشن جانان چه نويسم ... من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد ... با اين دل پر خون به عزيزم چه نويسم !!! =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= عشق چيزي نيست جز در نگاه دلفريب او گم شدن عشق چيزي نيست جز در دل به ياد او پر پر شدن =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= عشق ديار زمينيان را عشق نيست چرا که در اين ديارهيچ عاشقي را ياراي رسيدن دلدار نيست =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه =-=-=-=-==-=-=-=-==-=-= ديشب نديدي كه چه محشر كردم با اشك تمام كوچه را تر كردم ديشب كه سكوت دق مرگم ميكرد وابستگي ام را به تو عبادت كردم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مهر1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
ای که دور افتادی از ما،روح من نزدیک توست
چون پرنده،روز و شب در خاطرم پر می زنی
هر زمان تنها شوم همراه مهتاب خیال
از افق ها بر درو بام دلم سر می زنی
شب چو تنها می نشینم با خیالت گرم راز
هر نوا آید به گوشم،گویم:این آوای اوست
روزها چون بگذرم از کوچه های آشنا
هر کجا پا می نهم،گویم،که جای پای اوست
هر شب روشن که ماه دلربا خندد به من
ای عجب! در چهره مهتاب می بینم تو یی
خواب نا آرام من آئینۀ تصویر توست
رو به هر سو می کنم در خواب ،می بینم تویی
در زمستان جدائی گویم روز و شب به خویش:
یاد ایامی که باهم نو بهاری داشتیم
الفت شب های مارا روزگار از ما گرفت
ای خوش آن روزی که ماهم روزگاری داشتیم!
بی تو اشکم،سایه ام،سنگم،ندانم چیستم
برگ برگ جان من می لرزد از توفان مرگ
ترسم آن روزی ز در آیی که « دیگر نیستم».
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
از ((عين)) علي عيون ما بينا شد وز ((لام)) علي لسان ما گويا شد در ((ياي)) علي نور خدا ميبينم زآن نور،محمد و علي پيدا شد
عبادت بي تولاي علي هيچ
نواي عشق،بي ناي علي هيچ
اگر عمر دوصد نوحت ببخشند
تمام عمر منهاي علي هيچ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط حسین |
|
|
گل سرخی به من دادی گل زردی به تو دادم.
دلت بشکست غمی جانکاه در سیمای تو بنشست.
تو با اشک به من گفتی مگر من را نمیخواهی چرا از من جدا گشتی؟!!
تو با حسرت مرا دیدی ولی افسوس منظورم را نفهمیدی.
سپس دستان گرمت را بوسیدم نگاهت کردم و گفتم توئی تنها
امید جان ، توئی همواره مجنونم.
مگر جان را توان باشد جدائی از امید جان.
گل زردی به تودادم که وقتی دیگر از من سیر گشتی ، اسیر زلف یار دیگری گشتی.
به خودت زحمت صد باره نبخشی این تک گل زرد را به خودم ساده ببخشی ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مهر1386ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط حدیثه |
|
|
زندگی یاد آور خاطره هاست.
زندگی گذر پاهای خسته بر روی جاده هاست.
زندگی غم خوردن و نالیدن است.
زندگی گذر زمان بر صفحه ساعات است.
زندگی گذر اشک از روی صورت است.
زندگی یاد آور اشک های اوست.
زندگی شکستن دل من است.
زندگی گذر او از من است.
زندگی......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط حدیثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من و حسین قراره این وب رو کامل کنیم البته با کمک نظرات شما .
امیدوارم از مطالبمون خوشتون بیاد. |
| نویسندگان |
|
حسین حدیثه |
|
RSS
|